میدنایت ۲ – آرنوفسکی؛ تا مادر

توضیحات اپیزود:

اگر طرفدار آرنوفسکی هستید یا قصد آشنایی با آرنوفسکی را دارید این پادکست را قبل از خواب ،در ترافیک یا همین الان گوش کنید.مروری بر آثار آرنوفسکی از پی تا نوح و مادر،ستایش چشمه و کشتی گیر و تاثیر موسیقی کلینت منسل در آثار آرنوفسکی به همراه قطعاتی از بهترین موسیقی ها در فیلم های دارن آرنوفسکی

متن اپیزود:

  • توجه فرمایید این اپیزود در سال ۱۳۹۶ منتشر شد و قطعا دارای نقص ها و اشکالات زیادیست (چه از نظر نگارشی و چه از نظر محتوایی)، اما به جهت وفاداری به اصل اپیزود ضبط که شده آن نیز کیفیت آن چنان بالایی ندارد، متنی که از روی آن پادکست ساخته شد منتشر می‌شود.

دارن آرنوفسکی از جمله فیلمسازان نسل جوان دهه نود میلادی است که در بین هم نسلانش جایگاه بسیار خوبی دارد. آخرین فیلم این فیلمساز چندماه پیش اکران شد و نه مثل قوی سیاه تحسین همگان را برانگیخت و نه مثل نوح همه را ناامید کرد.

در این پادکست به کارنامه فیلم‌سازی دارن آرنوفسکی می‌پردازیم و درنهایت درباره آخرین فیلمش «مادر» بیشتر صحبت خواهیم کرد.


ساختار و بدنه‌ آثار دارن آرنوفسکی به صورت نامعمولی تشکیل شده است از تناقضات، تفاوت‌ها، به‌هم‌پیوستگی‌ها و ارتباطات. برای او چنین ترکیبی در همه جایی ممکن است: یک آپارتمان کوچک، محله‌ای در نیویورک، فضای ماورائی، رینگ کشتی کج و صحنه‌ اجرای باله یا حتی خانه‌ای در ناکجاآباد!

ویژگی منحصربه‌فرد آرنوفسکی این است که نه مانند فیلم‌سازانی همچون اسپیلبرگ و نولان، فیلم‌هایی ساده فهم و جذاب برای مخاطب عام می‌سازد و نه همچون پل توماس اندرسون و فون تریر، فهم آثارش برای اکثر مخاطبین سخت است.
 او هم به قصه، ریتم و به جذابیت‌های گیشه‌ای در فیلم‌هایش کم‌وبیش اهمیت می‌دهد و هم کاملاً هدفمند و حساب‌شده هر فیلمش را می‌سازد.

سبک فیلم‌سازی او بیشتر ازنظر محتوایی قابل بحث است، چراکه آرنوفسکی فیلم‌سازی بسیار دغدغه‌مند و دارای ایدئولوژی است.

فیلم‌های آرنوفسکی را می‌توان به دو بخش تقسیم کرد، فیلم‌های شخصیت‌محور او که تمرکزشان روی کاراکترهاست و فرم اثر نیز در جهت برجسته‌کردن تشخص کاراکتر طراحی شده مانند اولین اثر بلندش پی، فیلم ورزشی متفاوتش کشتی‌گیر و یکی از شناخته‌شده‌ترین آثارش قوی سیاه!

و فیلم‌های قصه محور او که معمولاً دغدغه‌های هستی شناسانه و فلسفی، مذهبی آرنوفسکی را نیز شامل می‌شود: چشمه، نوح، مادر.

البته کم‌وبیش پی و مادر، هر دو ویژگی را دارا هستند و چه به لحاظ فرمی و چه از نظر محتوایی، گویی فیلم‌هایی هستند برای شناخت دغدغه‌ها و عقاید آرنوفسکی.

آرنوفسکی یک یهودی‌زاده تحصیل کرده است که با توجه به فیلم‌هایش، مشخص است بسیار به طبیعت اهمیت می‌دهد، او همچون سهراب سپهری در آثارش مایه‌های ادیان شرقی دارد و تا جایی پیش رفته که در مادر! به طبیعت مقام الهی داده است.

عرفان کابالا، به عنوان یکی از اندیشه‌های تحت تأثیر یهودیت، از مهم‌ترین ایدئولوژی‌هایی است که می‌توان در آثار آرنوفسکی دید که در بررسی فیلم مادر! به آن خواهیم پرداخت.

دوربین و فاصله دوربین با کاراکتر حس نزدیکی بیننده را با شخصیت فیلم‌های آرنوفسکی کمتر می‌کند، با دوربین آرنوفسکی مخاطب با دغدغه‌ها، نگرانی‌ها و دنیای شخصیت‌ها در فیلم‌های او درگیر می‌شود.

آرنوفسکی در استفاده از نور و لنز، سعی بر سادگی دارد. فیلم‌های او از نظر بصری بسیار واقع‌گرا هستند و می‌توان گفت، سیاهی‌های جامعه و جهان هستی، علت تاریکی فیلم‌های او شده‌اند.

هماهنگی زاویه دوربین، نور ساده و کم، موسیقی، بازی‌های سرد، اتمسفر تاریک، تدوین پر کات، حرکات غیر محسوس دوربین و موتیف تنهایی و غم در آثار آرنوفسکی، البته باعث نمی‌شود که او را صاحب سبک (پیشرو و آورنده نحله‌ای جدید) بدانیم، اما به فیلم‌های او ویژگی‌های منحصربه‌فردی می‌دهد که می‌توان اطمینان داشت، او یکی از آینده‌داران امروز سینماست.

او همچنین همکاری‌های بسیار موفقی با کلینت منسل آهنگساز داشته است، موسیقی فیلم مرثیه‌ای برای یک رؤیا را شاید بتوان مهم‌ترین برگ برنده فیلم دانست. بدین ترتیب، آرنوفسکی را نیز می‌توان در زمره فیلمسازانی شمرد که از موسیقی استفاده خیلی مطلوبی دارند و آن را به یکی از برجستگی‌های فیلم‌هایشان تبدیل می‌کنند.

 

بخش دوم:

آرنوفسکی با پی یا سه عدد صحیح و چهارده صدم نوید تولد یک فیلم‌ساز متفاوت را با عقاید و علایق منحصربه‌فرد داد که در فیلم‌های بعدی‌اش بر آن صحه گذاشت.

سیاه‌وسفید بودن فیلم با نورپردازی‌های عجیب‌ و غریب است که فضایی تیره و تاریک را در فیلم ترسیم می‌کند، البته این عامل شاید به این دلیل باشد که کارگردان قصد دارد جهان را از نگاه شخصیت کوهن نشان دهد جهانی سیاه و سفید و عاری از رنگ. در ابتدای پادکست یکی از مونولوگ‌های پرتکرار و معروف شخصیت کوهن در همین فیلم را شنیدید.

از نکات مهم فیلم که این فیلم را گاه به نقطه اوج می‌برد و گاه آن را پایین می‌کشد تصویربرداری فیلم است. تصویربردار این فیلم، «لیباتیک» تبدیل به پای ثابت آثار آرنوفسکی شد و پس از آن در چشمه، مرثیه‌ای برای یک رؤیا، قوی سیاه و مادر حضور داشت.

اما در پی کار با دوربینی که باید جهان را از دیدگاه یک انسان دارای بیماری شدید عصبی نشان دهد، باید کار دشوار و مشکلی باشد که البته آرنوفسکی با اینکه در پاره‌ای مواقع، بسیار اغراق‌آمیز عمل می‌کند اما درنهایت در اولین فیلمش از عهده این کار به‌خوبی برآمده است.

آرنوفسکی با مرثیه‌ای برای یک رؤیا، دیگر به‌طور کامل هنر و قدرت خود را اثبات کرد و رسماً ظهور یک فیلم‌ساز خوش‌قریحه به سینما را نوید داد. مرثیه ازجمله شاهکارهای دهه ۲۰۰۰ سینما محسوب می‌شود و بدون داشتن داستانی خیره‌کننده، صرفاً به خاطر فرم اعجاب‌آور، در دو دهه اخیر ماندگار شد.

علاوه بر محتوای درخشان فیلم که هنوز هم با اینکه ۱۸ سال از اکران آن گذشته مورد توجه جوامع سینمایی است موسیقی فیلم شاخص‌ترین ویژگی این فیلم محسوب می‌شود. موسیقی متن این فیلم به‌وسیله کلینت منسل نوشته شده است، ساندترک این فیلم به‌نوعی در فیلم‌هایی مانند کد داوینچی، ارباب حلقه‌ها: دو برج مورد استفاده قرار گرفته است. بانکی در ایرلند از موسیقی این فیلم در کلیپ تبلیغی‌اش استفاده کرده و حتی در مسابقات اتوموبیل‌رانی ناسکار هم از این موسیقی بهره گرفته شده است. در ایران هم در مجموعه «هزار راه نرفته» شبکه دوم و همچنین در آغاز سخنرانی اشخاص سیاسی و مذهبی این موسیقی به گوش می‌رسد.

موسیقی این فیلم ناخودآگاه در انسان حس غمی شگفت، احساس سرگشتگی و تلاش برای پیدا کردن راه فرار را برمی‌انگیزد، حال و هوایی که کاملاً با داستان فیلم مطابقت می‌کند.

 

در چشمه، آرنوفسکی با بیانی بسیار سلیس و روان اما پرمایه واقعیت جاودانگی را بیان کرد و مخاطبین را کنجکاو کرد که آیا آرنوفسکی را یک ماتریالیست پانتئیست بدانند یا یک متدین ِعلاقه‌مند به عرفان بودائی و تقدس طبیعت. فیلم بهترین عناصر کارهای آرنوفسکی ازجمله روایت، فضاسازی، موسیقی و مکاشفات شخصیت را در خود دارد. چشمه ترکیبی از تاریخ، دین، معنویت، عشق، فانتزی و علمی تخیلی است با درون‌مایه‌ای تیره به خاطر مرکزیت مرگ. این فیلم همیشه بین منتخب آثاری قرار می‌گیرد که منتقدان در زمان اکران به آن توجهی نکردند. فیلم به دلیل وارستگی‌اش از عناصرِ کلیشه‌یِ ژانری کمی بالاتر قرار می‌گیرد و از سویی بازی جذاب هیو جکمن و ریچل ویس غم نهفته (و آشکار) داستان را زنده می‌کند.

 

او سپس با فیلمی بحث‌برانگیز به نام کشتی‌گیر شیر طلای ونیز را به دست آورد و بسیار ستایش شد.

 یکی از فیلم‌های متفاوت او که از طرفی شاید بتوان از نظر سیاسی آن را بررسی کرد و از طرفی، شاید صرفاً جنبه قصه‌گویی آن را بتوان موردتوجه قرار داد.

کشتی‌گیر تا حد زیادی از ورطه کلیشه دور شده است و در مقایسه با فیلم‌های ورزشی هالیوودی، بسیار ممتاز است.

کشتی‌گیر به چیزهایی می‌پردازد که مرثیه‌ای برای یک رؤیا تا حد زیادی تمایل به پرداختن به آن‌ها نداشت. گویی آرنوفسکی با ارائه‌ رئالیسمی اجتماعی به مخاطب، تاوان تمثیلات و کنایه‌های تا حدودی مبهم فیلم چشمه را می‌پردازد.

ما مدت‌زمان خیلی زیادی از فیلم را به‌سادگی صرف حرکت کردن پشت سر رندی می‌کنیم. گویی ما هم عضوی از عوامل پشت دوربین شاید در یک برنامه‌ مستند تلویزیونی هستیم که به مسیری نادرست رفته است.

این تنها فیلم غیر دینی آرنوفسکی است که به تصویر کشیدن امر والا و استعلایی را نمی‌پذیرد و آن را رد می‌کند. همه‌ زیبایی موجود در فیلم شکننده، دنیوی، کوته‌مرتبه و ماندگار است: کسیدی، استفانی، ساحل، پیاده‌رو و سالن رقص متروک.

وقتی ماریسا تومی در انتهای فیلم حضور می‌یابد، ما صادقانه‌ترین لحظه‌ چندوجهی سینمای آرنوفسکی را می‌بینیم. ما ندای جسم، لذتش، تکینگی‌اش، نیازش و اخلاق فروتنانه‌ای که ما را فرا می‌خواند می‌شنویم. این عمل به این علت صورت می‌گیرد که فیلم یک تراژدی یا حتی یک چیز بی‌ارزش به نظر نیاید.

اگر ما فکر کنیم که کشتی‌گیر بهترین فیلم آرنوفسکی یا کامل‌ترین فیلمش یا عمیق‌ترین آن‎ است به این خاطر است که او کم‌ترین صدمه را در فیلم به پیش‌فرض‌های اخلاقی ما وارد می‌کند؛ و ما چگونه می‌توانیم به این علت از او انتقاد کنیم‌ وقتی که او همه‌ این کارها را به نام طبقه‌ای اجتماعی انجام می‌دهد که سایش یافته است.

قوی سیاه، نقطه عطفی در کارنامه آرنوفسکی بود که وی را نامزد دریافت جایزه اسکار کرد. قوی سیاه نمایش شایسته‌ای از دریاچه قوی چامسکی است که بازی ناتالی پورتمن و کارگردانی آرنوفسکی شکوه آن را دوچندان کرده‌اند. بازی پورتمن در قوی سیاه را شاید بتوان، یکی از برترین بازی‌های یک بازیگر زن در قرن اخیر دانست. آرنوفسکی معتقد است هر شخصیتی ارزش تعریف شدن را دارد و می‌گوید: هرکسی اهمیت تعریف شدن برای دیگران را در خود دارد. من تلاش کردم این موضوع را با انتخاب دو شخصیت خیلی عجیب‌وغریب– یک کشتی‌گیر در «کشتی‌گیر» (۲۰۰۸) و یک بالرین در «قوی سیاه» (۲۰۱۰) اثبات کنم. کشتی کج ورزش عجیب‌وغریبی است و در آمریکا به عنوان پست‌ترین هنر جهان شناخته می‌شود؛ یا به عبارت دیگر، اغلب آدم‌ها اصلاً آن را هنر به حساب نمی‌آورند. باله که در طرف مقابل قرار می‌گیرد، واقعاً منحصربه‌فرد است و اکثر آدم‌ها اصلاً نمی‌فهمند چیست! دو شخصیتی که من در فیلم‌هایم ترسیم کردم، نقل‌کردنی هستند چون تماشاگر شور و اشتیاق و جاه‌طلبی آن‌ها برای خلق هنرشان را درک می‌کند. اشتیاق به انجام درست یک کار، موضوعی است که همه‌ِی انسان‌ها می‌توانند آن را احساس کنند.

نوح با ستارگانی چون راسل کرو، جنیفر کانلی و آنتونی هاپکینز با اینکه طولانی‌ترین فیلم آرنوفسکی بود تنها فیلم کاملاً شکست‌خورده اوست، خوانشی هوشمندانه از داستان نوح نبی که امضای آرنوفسکی را به همراه دارد ولی از نظر قصه‌گویی می‌توان از آن خرده گرفت و به‌طورکلی کفه ترازوی ایرادات فیلم سنگینی می‌کند.

و مادر! (علامت تعجب) تازه‌ترین فیلم او که گفته است فیلم‌نامه‌اش را در ۵ روز نوشته! فیلمی که کاملاً مشخص است از قلب آرنوفسکی جاری شده و از طرف مخاطبین سینما مورد بحث‌های متضادی قرار گرفته است. برخی از منتقدان و تماشاگران عاشق فیلم شده‌اند و برخی از تماشای آن پشیمان شده و مثل تماشاگران در جشنواره ونیز آن را هو کرده‌اند.

مادر! همانند فیلم‌هایی همچون بچه رزماری، تلألؤ، ضد مسیح، چشمه و تا حدی داگویل، روایتگر داستانی نمادین است، داستانی که ظاهراً در جهان ماست اما در پس نمادسازی‌های فیلم‌ساز، داستان دیگری وجود دارد.

مادر! داستان زندگی انسان‌هاست…

هرچند می‌توان از زوایای مختلفی آن را بررسی کرد اما تمام زوایا مبهم خواهند بود و این ابهام به‌هیچ‌وجه در خدمت داستان نیست.

اما فیلم به هر شکل، تاریخچه حضور بشر در زمین از زمان آدم و حوا تا آخرالزمان را نشان می‌دهد؛ داستانی تحت تأثیر الهیات ادیان ابراهیمی که زاویه دید آرنوفسکی نیز بر آن جاری است.

شاید بتوان گفت جهان‌بینی آیین ایرانی گنوستیسیزم «Gnosticism”و عرفان یهودی کابالا، بیش از سایر جهان‌بینی‌ها بر فیلم سایه دارد.

 خدایی که در مادر! می‌بینیم مشابه خدای کابالا منفعل است، خدایی که از روی نیاز مجبور به خلق دنیاست، نیاز به دیده شدن و پرستش این خدا را بر آن می‌دارد تا مام را خلق کند.

در عرفان کابالا، آفرینش جهان دو مرحله دارد؛ ابتدا عین سوف (خداوند بی‌نهایت) خدای طبیعت را خلق می‌کند و سپس بقیه آفرینش به خدای طبیعت واگذار می‌شود، چیزی که در فیلم مادر! نیز می‌بینیم.

به‌علاوه که در جهان‌بینی کابالیست‌ها، جهان خلق می‌شود – نابود می‌شود – خلق می‌شود و این دور مدام ادامه می‌یابد.

آدم و حوا در فیلم می‌آیند و عصاره بلورین جهان را می‌شکنند (همان گناه خوردن میوه ممنوعه)، هابیل توسط قابیل کشته می‌شود، خون هابیل هیچ‌گاه پاک نمی‌شود.

خدای طبیعت (مادر!) حامله می‌شود، مسیحی را به دنیا می‌آورد، انسان‌ها مسیح را می‌کشند، گوشت مسیح را می‌خورند، از خدا به خاطر کشتن مسیح طلب بخشش می‌کنند و برایش می‌گریند! و جالب اینکه خدای بی‌حد هیچ مقاومتی در برابر رفتار انسان‌ها ندارد! آرنوفسکی بیش از اینکه انسان‌ها را نقد کند، از فرط حماقتشان مرثیه‌سرایی می‌کند.

خدای طبیعت تاب انسان‌ها را ندارد، از فساد انسان‌ها به ستوه می‌آید و جهان را در آتش می‌سوزاند. انسان‌ها در جهنم گناهانشان می‌سوزند و به سزای اعمالشان می‌رسند.

در پایان، خدای بی‌حد، قلب خدای طبیعت را می‌ستاند تا دوباره همین جهان را از نو خلق کند… این بار با مادری دیگر!

آرنوفسکی هرچند در مادر کاملاً موفق نبود اما مادر! همچون تازیانه‌ای است که آرنوفسکی بر گُرده انسان‌ها می‌زند… سوزناک‌تر از نوح، خشن‌تر از کشتی‌گیر و غم‌انگیزتر از مرثیه‌ای برای یک رؤیا…

می‌توان مادر! را رادیکال‌ترین فیلم آرنوفسکی دانست، چه در شیوه روایت و چه از نظر گزندگی محتوا.

کارگردانی مادر! شباهت زیادی به قوی سیاه همین فیلم‌ساز دارد، تمرکز بر یک کاراکتر زن و همراهی دوربین روی دست از روی شانه او در بسیاری از نماها… .

هرچند فیلم‌برداری مادر! مانند سایر آثار او از استاندارد بالایی برخوردار است و لیباتیک تمام سعی‌اش را کرده با دوربین روی دست به شخصیت لارنس در فیلم نزدیک شود اما پرداخت نامناسب این شخصیت روی کاغذ حتی با وجود بازی خوب لارنس مانع تکامل آن می‌شود.

رنگ و نور مشابه آثار دیگر آرنوفسکی هم‌خوانی زیادی با محتوایش دارد… نه آن‌قدر رؤیایی است که داستان ظاهری باورپذیر نباشد و نه آن‌قدر طبیعی که نتوانیم به عمق داستان آفرینش فیلم پرتاب شویم.

اشکالاتی که در مادر وجود دارِد پاشنه آشیل فیلم هستند؛ اصلی‌ترینشان، تکرار موقعیت است؛ اینکه مدام در طول فیلم شاهد کشمکش درونی زنی هستیم که از آمدن مهمان‌های ناخوانده به خانه‌اش شاکی است، و این موضوع بخش اعظم فیلم را در بردارد. همین باعث می‌شود که بخش‌های زیادی از فیلم تکرار شود و احساس عذاب‌آور مخاطب مدام تکرار شود.

بعضی موقعیت‌ها نیز که در جهت پیوستن ژانر فیلم به وحشت آورده شده، در محتوا نمی‌گنجد؛ مانند صحنه دیدن جسمی عجیب در توالت و یا قورباغه در زیرزمین و غافلگیر شدن و ترسیدن جنیفر لارنس که باعث نازل شدن فیلم شده‌اند؛  حتی اگر این موارد در جهت نمادپردازی بوده است کاملاً عقیم مانده است.

آرنوفسکی پس از تجربه نوح که فیلم متوسطی بود، یکی از پر ریسک ترین پروژه‌هایش را اجرا کرده است که درمجموع از نظر طرفداران او موفق بوده و تجربه بسیار ارزشمندی برای مخاطب ثابتش به ارمغان آورده است اما روی دیگر سکه مخالفان سرسخت فیلم و اشکالات نه‌چندان کم فیلم هستند که از تبدیل‌شدن مادر! به یک اثر ماندگار جلوگیری کرده‌اند.

موسیقی های قسمت دوم:
(لینک ها از یوتوب)

Lux Aeterna
Alfa: Genesis
Swan Lake, Op. 20: No. 13 Danses Des Cygnes: Allegro Moderato
The End of the World

می‌توانید برای شنیدن تمام موسیقی های استفاده در پادکست پلی لیست اسپاتیفای میدنایت‌کست را دنبال کنید:
https://spoti.fi/2WoX4Qp

 

دیدگاهتان را بنویسید